تبليغاتX
صــــدایِ ســکـــــــــوت

من مي روم...براين شانه ام زندگي تكيه داده است...بر آن شانه ام مرگ... من مي روم

بر می گردم خیلی زود...

 

چه واژه ای را انتخاب کنم برای حسن مطلع که صـــدای ســـکــــوت نبودن هایم را قبول کند ؟

سلام برای صـــدای ســـکــــوتم تکراریست ...

یک آغاز شیرین برای اینجا لازم است ...

باید همه نبودن ها را با یک آغاز شیرین جبران کرد ...

واژه ها گم شده اند ، درست زمانی که دوست دارم آغازم را فریاد بزنم ... نمی آیند ، و چشم  ســـکــــوتم به دستان من است که برای نبودن هایم چه دلیلی می آورم ...

... ؟

ســـکــــوتم، اینجا انگار خبرهایست ... سردی تو و چیزی که اصرار دارد به نوشتن من ، گمی واژه ها و انگشتانی که بدون دستور مغزم دکمه های کیبورد را فشار می دهند ...

به هر حال من آمدم ، با یک شروع بد ...

راستی ... خبرهای جدید  !!!  خدا با من است ، میشنود صدای مرا و به حرفهایم گوش میدهد . تمام خواسته هایم را یکجا داد . در تمام لحظاتم میتوان حسش کرد . حتی وقتی حرفهایم را به او نمی گویم باز او میداند نگفته هایم را . احساس میکنم قبلا گم شده بودم در نظرش که الان آمده و دارد جبران میکند همه نبودن هایش را و من به خاطر درک بودنش نماز شکر بدهکارم تا آخر عمر .

برای تو سوغاتی نوشته های نو دارم از پسریکی جدید یا روحیه ای نو . از پسرکی که یا تازه معنی بودن را فهمیده و یا بلوغش تکمیل شده و شرایط را پذیرفته . به هر حال ، زندگی خالی نیست: مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست. آری تا شقایق هست، زندگی باید کرد و زندگی سیبی است گاز باید زد با پوست .

و جا دارد فراموش نکنیم مهربانی دوستانی که با نوشته هایشان تو را تنها نگذاشتند و تو را به دست فراموشی ندادند .

خداحافظی دیگر نه ... شدیداً آلرژی پیدا کردم نسبت به این کلمه . خداحافظ یعنی پایان . پایان نمی تواند برایم زیبا باشد . همیشه انتهایت را با سه نقطه می نویسم که برگردم ...

پس

 

...

 

+ ساعت 22:44 نويسنده وحـــــــــیـــــــــــد |