تبليغاتX
صــــدایِ ســکـــــــــوت
((من می روم ... بر این شانه ام زندگی تکیه داده است ، و بر آن شانه ام مرگ ، من می روم ... ))
كل بازديدها:
افراد آنلاين:


صــــدایِ ســکـــــــــوت








 

گاهی می نوشتم ،

 

برای دلتنگی های دلک کوچک خودم و گاه برای شما ...

 

صــداي ســكــوت سنگ صبور خوبی بود :

 

( من ، به لحظه شکستن ، اگه نزدیک ، اگه دورم ، از ترحم تو بیزار ، من خودم سنگ صبورم ... )

 

دوستانی صمیمی و دوستیهایی عمیق داشت ...  کسی چه می دانست که برای دلتنگی ۱ وبلاگ دلش می گیرد یا از شادی وبلاگی دیگر پر می گیرد ...

 

لحظات خوبی بود ... ، در کنار همه چیز ...

 

صــداي ســكــوت را دوست دارم ، اما باید بروم ، شاید زمانی دیگر ، جایی دیگر ، نمی دانم شایــــــــد ...

 

دلم برایش تنگ می شود ...

 

شاید نوشتم ، بعدهــــــــــــــا ...

 

اما حالا لازمه اش رفتن است و ترک کردن ...

 

اما به صــداي ســكــوت قول می دهم برگردم و بخوانم انچه را که بوده ام ...

 

آخر به او قول داده ام از همان اول ، که :

 

به یادگار برای کسی که نه ! ... برای به یادگار ماندن برای روزهای نیامده ی فردا می نویسم تا یادم نرود آنچه که بودم... صـــداي ســـكـــوت ٬ چیزی نیست جز دل نوشت های من.

 

منتظر آمدن کسی بودم ، اینجا نیامدم که او بیاید ، اما اینجا منتظر آمدنش بودم ...

 

می روم ، چون دیگر منتظر آمدن کسی نیستم ... دیگر فرصتی برای آمدنی کسی که من منتظرش بودم نیست ...

 

شاید صبر کردن من فرصتی برای بیهوده بودنم بود ... می روم که دیگر بیهوده زندگی نکنم ...

 

و شمــــــــــا ...

 

شما قوت ، قلب سفید ،  صــداي ســكــوت بودید ، شما را در گودال فراموشی خاک نخواهم کرد ، آخر اگر قوت قلب صــداي ســكــوت را خاک کنم ... صــداي ســكــوت میمیمرد ... برای همیشه ...

 

همیشه دوستتان داشتم ، دارم و خواهم داشت ...

 

لطفاً ،

 

فراموشم نکنید که از فراموشی سخت ، بیمناکم ...

 

پــــــــــس ، با این امید که فراموش نخواهم شد می روم  ، که اگر روزی ، زمانی برگشتم احساس غریبی و فراموشی نکنم ...

 

من می روم ... بر این شانه ام زندگی تکیه داده است ، و بر آن شانه ام مرگ ، من می روم ...

 

  

خداحــــــــــــــــــــــافـــظ صــــــــــداي ســـــــــكـــــــــــــوت

 

 

                                           

 

+ نوشته شده در  86/05/26ساعت 13:11  توسط وحـــــــــیـــــــــــد  | 


باران مي‏بارد، باران را دوست دارم.

باران مرا پنهان ميکند، باران مرا پاک ميکند.

باران مي‏بارد، باران در نظر من

گريه‏ي پروردگار بر حال بندگانِ غمگينش است.

باران مي‏بارد، خدا تنهاست، خدا خوب ميداند

که عاشقان تنها چه دردي ميکشند.

باران مي‏بارد، عشق را زير باران بايد خواست.

باران مي‏بارد، زير باران رفتن خاطراتم را زنده ميکند.

باران مي‏بارد، باران گريه‏ام را در چهره‏ام پنهان ميکند.

باران مي‏بارد، من ميدانم که او هم مثل من

به اين نمايش زيبا چشم دوخته است.

باران مي‏بارد، باران چون سيلي خروشان

تخم کينه را از دلم مي‏ربايد و قلبم را پاک ميکند.

باران مي‏بارد، قلبي که پاک شود، آماده‏ي پذيرفتن عشق است.

باران مي‏بارد، عشقي در دلم جوانه ميزند.

باران ببار، تندتر و پاکيزه‏تر. بگذار جوانه‏ي زيباي عشق من،

در اين دل کوچک سيراب شود از تو.

باران بر من خسته نه، با من عاشق ببار،

ببين که من چه معصومانه تو را صدا ميزنم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/05/20ساعت 10:17  توسط وحـــــــــیـــــــــــد  | 


غم را چون كاسه شير بر سر نهادم

 وبه بازار بردم وفرياد زدم

غم صبح ،غم شب و كسي صدايم را نشنيد

باز هم بلندتر فرياد زدم غم ديروز،غم امروز

 غم فردا غم بي كسي وكسي صدايم را نشنيد

 شب خسته پا به سرايم برگشتم وغمم را

 با قلبم شريك شدم و قلبم بي گناه تر از هميشه گريست و گريست وباز هم گريست .

+ نوشته شده در  86/05/14ساعت 21:48  توسط وحـــــــــیـــــــــــد  | 


شعري كه الان ميخونين از استاد شهريار تبريزيه كه وقتي كارت عروسي ثريا عشق شنيدني شهريار به دستش ميرسد في البداعه اين شعر را در پشت كارت عروسي نوشته خيلي زيباست خيلي كه ميشه سوز دلش رو از لابه لاي كلمات شنيد:

 

امشب از بهر رقيب اينهمه زيبا  نكنيدش

 

بستر زگل و اطلس و ديبا نكنيدش

 

زيباست دگر حاجت مشاطه ندارد

 

آزرده از اين زحمت بي جا نكنيدش

 

با هلهله و كف زدن و شادي و امشب

 

همخوابه آن بي سر و پا نكنيدش

 

بر حجله نازش نبريد امشب و عريان

 

همبستر آن ديو ددآسا نكنيدش

 

بلبل به خوش آوازي او نيست خدايا

 

همصحبت آن جغد بد آوا نكنيدش

 

دعوت نكنيد از من و از ديدنم آخر

 

شرمنده نسازيد و رسوا نكنيدش.....

+ نوشته شده در  86/05/11ساعت 22:24  توسط وحـــــــــیـــــــــــد  | 


تو شعرهاي سپيد من جايي نمونده واسه تو

 

ســياهي و در به دري از روزگار مـــن برو

 

برو ديگه دوست ندارم يه لحظه پيشم بموني

 

ديگه نمي خوام تو گوشم شعراي غمگين بخوني

 

اگه نمي ري هم بدون كه دشمن جون مني

 

دلم مي خواد هر جوري هست كنار من جون بكني

 

دنيــاي من روشـنه و تو دشـمن  روشـنيها

 

خورشيد من داره مياد بي سر و پاي رو سياه

 

مي خوام روزاي خوب من شكنجه ي جونت بشه

 

سپيدي هاي من تو رو تا مرز مُردن بكشه

 

سياهي و در به دري غصه ي نا تموم من

 

چقدر بايد گريه كنم از من و گريه دل بكن

 

دختر مـــــــاه و مــهر مــن پــشت دره

 

اون هم دلش مي خواد منو از روزگارم ببره

 

برو ديگه دوست ندارم  يه لحظه پيشم بموني

 

ديگه نمي خوام تو گوشم شعراي غمگين بخوني

 

اگه نمي ري هم بدون كه دشمن جون مني

 

دلم مي خواد هر جوري هست كنار من جون بكني

 

+ نوشته شده در  86/05/10ساعت 22:17  توسط وحـــــــــیـــــــــــد  | 


هی نشین غصه نخور رفته که رفته

اگه دوست داشت نمیرفت اون که رفته

هی نشین چشم به راه رفته که رفته

اگه عاشق بود نمیرفت اون که رفته

بی خیالش مگه چند سال تو جونی

بی خیالش مگه چند سال تو میمونی

بی خیالش اینا رسم روزگاره

همشون کاره خداست حکمتی داره

یاد حرف های قشنگش میدونم مثل يك داغه

اون دلت خیلی گرفته شده قلبت پاره پاره

اون که رفته دیگه رفته دیگه اون دوست نداره

دیگه دست برداز عزیزم برو سوی عشق تازه

هیچ کسی نمیدونه توی دلت چی میگذره

حرفات اندازه يك کوهه پر غروری خیلی ساده

اون که رفته دیگه رفته دیگه برگشتن نداره

اگه دوست داشت نمیرفت حتی واسه يك لحظه

هی نشین غصه نخور رفته که رفته

اگه دوست داشت نمیرفت اون که رفته

هی نشین چشم به راه رفته که رفته

اگه عاشق بود نمیرفت اون که رفته

بی خیالش مگه چند سال تو جونی

بی خیالش مگه چند سال تو میمونی

بی خیالش اینا رسم روزگاره

همشون کاره خداست حکمتی داره

اون که رفته دیگه رفته دیگه برگشتن نداره

اگه دوست داشت نمیرفت حتی واسه يك لحظه

+ نوشته شده در  86/04/29ساعت 16:45  توسط وحـــــــــیـــــــــــد  | 


برات دعا مي کنم دعا مي کنم که:

هیچ گاه چشمهاي کهربايي تو را در انحصار قطره هاي اشک نبينم

دعا مي کنم که لبانت را فقط درغنچهاي لبخند ببينم

دعا مي کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکي دريا

و بوي بهار را داردهميشه از حرارت عشق گرم باشد

من برايت دعا مي کنم که گلهاي وجود نازنينت

هيچ گاه پژمرده نشوند براي شاپرکهاي باغچه خانه ات

دعا مي کنم که بالهايشان هرگز محتاج مرهم نباشند

من براي خورشيد آسمان زندگيت دعا مي کنم که هيچ گاه غروب نکند

من برات دعا می کنم که...!؟

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

.

+ نوشته شده در  86/04/21ساعت 0:22  توسط وحـــــــــیـــــــــــد  | 


سهراب : گفتي چشمها را بايد شست ! شستم ولي.....

گفتي جور ديگر بايد ديد! ديدم ولي.....

گفتي زبر باران بايد رفت رفتم ولي...

او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را

هيچکدام را نديد...

فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت : ديوانه ي باران

 

+ نوشته شده در  86/04/13ساعت 18:3  توسط وحـــــــــیـــــــــــد  | 


*آموخته ام كه: عشق مركب حركت است نه مقصد حركت نه زمان . .

 

*آموخته ام كه: اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد.

 

*آموخته ام كه : بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي خلاق ترين موجود‌‌( خالق يكتا) است.

 

 *آموخته ام كه: مهم بودن خوب است.ولي خوب خوب بودن از آن مهمتر .

 

 *آموخته ام كه: تنها اتفا قا ت كوچك زندگي است كه زندگي را تماشايي مي كند. 

 

 *آموخته ام كه: خداوند متعال همه چيز را در يك روز نيافريد پس چطورمي شود كه من همه چيز را در يك روز بدست آورم . 

 

 *آموخته ام كه: چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد. 

 

 *آموخته ام كه: در جست و جوي محبت و خوشبختي زماني براي تلف كردن وجود ندارد. 

 

 *آموخته ام كه: اگر در ابتدا موفق نشدم با شيوه اي جديدتر دوباره بكو شم.

 

*آموخته ام كه: موفقيت يك تعريف دارد:باور داشتن موفقيت. 

 

 *آموخته ام كه : تنها كسي كه مرا شاد مي كند كه مي گويد تو مرا شاد كردي .

 

 *آموخته ام كه: گاهي مهر بان بودن .بسيار مهمتر از درست بودن است .

 

*آموخته ام كه: زندگي مثل طاقه پارچه است. هر چه به انتهاي آن نزديكتر مي شوي سريعتر مي گذرد.

 

 *آموخته ام كه: بايد شكر گزار باشيم كه خدا هر آ نچه مي طلبيم را به ما نمي دهد .

 

 *آموخته ام كه:هر چه زمان كمتري داشته باشيم كارهاي بيشتري انجام ميدهيم .

 

*آموخته ام كه:هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمكش نيستم دعا كنم .

 

*آموخته ام كه: زندگي جدي است ولي ما نياز به دوستي داريم كه لحظه اي با او از جدي بودن دور باشيم .

 

 *آموخته ام كه:تنها چيزي يك شخص مي خواهد.فقط دستي است براي گرفتن دست او و قلبي برای فهميد نش .

 

 *آموخته ام كه: لبخند ارزانترين راهي است كه مي توان با آن نگاه را وسعت بخشيد .

 

 *آموخته ام كه: باد با چراغ خاموش كاري ندارد .

 

 *آموخته ام كه: به چيزي كه دل ندارد نبايد دل بست . 

 

 *آموخته ام كه: خوشبختي جستن آن است نه پيدا كردن آن ..

 

+ نوشته شده در  86/03/28ساعت 21:55  توسط وحـــــــــیـــــــــــد  | 


در غبارهاي به جا مانده از سکوت،

 

در خلوت ياس هاي پر احساس،

 

کنار آينه هايي از جنس باران،

 

هر کجا که تنهايي مي شکند،

 

هر کجا که اولين فرشته خدا را صدا مي زند،

 

روي زمزمه گل هاي سرخ،

مثل هميشه به دنبال تو مي گردم

نظر یادت نره

 

+ نوشته شده در  86/03/24ساعت 20:47  توسط وحـــــــــیـــــــــــد  |